با توجه به اینکه می دونم دوره سربازی می تونه یکی از سکسی ترین و پر خاطره ترین دوران زندگی برای یک گی محسوب بشه…بنابراین تصمیم گرفتم که خاطرات خودم در این دوران رو در ابتدای بلاگم بیارم….قبل از هر چیزی باید بگم که بخاطر شرایط خاص و اتفاقات عجیبی که در این دوران برای من افتاد…من در یگانهای مختلفی خدمت کردم و این عامل باعث شد که با افراد بیشتری آشنا شده و رابطه برقرار کنم…این خاطره من مربوط میشه به رابطه من با دو تا از عناصر دژبانی…..
«پادگان ما در 5 کیلومتری از شهر قرار داشت…من و بقیه افسر وظیفه ها گاهی اوقات برای خرید خوراکی یا اقلام مورد نیاز به شهر میرفتیم و سعی می کردیم قبل از تاریک شدن هوا به آسایشگاهمون در داخل پادگان برگردیم….
اون شب یک شب سرد زمستونی بود…با یه تعداد از بچه ها داشتیم از شهر بر می گشتیم پادگان که یک دفعه باد و بارون شروع شد …بعد از پیاده شدن از تاکسی به سرعت از درب پادگان وارد شدیم…و برای اینکه دژبان ها وسایلمون رو بگردن وارد کیوسک دژبانی شدیم و اونجا بود که یک نفر توجه من رو به خودش جلب کرد…..یکی از دژبانها یه پسر مشهدی بود به اسم حمید…یه پسر لاغر و قد بلند…با صورتی استخونی و سبزه….با نگاهی شیطون ولبخندی دوست داشتنی….قیافه و اندامش منو مست خودش کرده بود…. از لحظه ای که من وارد کیوسک شدم و با من چشم تو چشم شد…احساس کردم کنترلی روی خنده خودم ندارم…همینطور اون…تو چشمام نگاه می کرد…خیره می شد و می خندید…. ازش پرسیدم متولد چه سالی هستی؟ گفت 1366و بعد از اینکه وسایلم رو بهش نشون دادم…یک بسته از بیسکوییت هایی رو که خریده بودم از کیسه در آوردم و دادم بهش…تشکر کرد و به سرعت گذاشتش تو جیبش…بعد دستم رو بردم جلو تا بهش دست بدم..دستم رو گرفت و در حالی که لبخند مهربانانه ای رو لب داشت به من چشمک زد….رفتار غیر طبیعیه من و حمید اونقدر تابلو بود که دوستانی که باهام بودن و می دونستن که من گی هستم بعد از عبور از دژبانی بهم گفتن: مثل اینکه خیلی ازش خوشت اومده….گفتم آره…خیلی خوب بود…شما فکر نمی کنید که اونم رفتارش عجیب بود؟ به نظر می اومد خیلی از من خوشش اومده!!! دوستانم حرفمو تایید کردن و چون از فشار روحی وارده بر من مطلع بودن به شوخی گفتن : خب مخشو بزن…منم خندیدم و گفتم سر فرصت حتما این کار رو می کنم….
دو سه روز بعد داخل محوطه گردان بودم که یکی از افسر وظیفه ها که اون شب هم با ما بود منو صدا زد و بهم گفت که شب قبل با بچه ها از شهر بر می گشتن که دم درب دژبانی حمید اونها رو دیده و ازشون پرسیده که اون رفیقتون که اون شب باهاتون بود کجاست!!! دیگه تردیدی نداشتم که حس من نسبت به اون اشتباه نبوده…ولی باز هم نمی تونستم بگم که این حرفش رو صرفا واسه این زده که از من خوشش اومده یا اینکه حس سکسی نسبت بهم داره…واسه همین صلاح رو در این دیدم که واسه فهمیدن مزه دهنش منتظر یه فرصت مناسب بگردم….اما چند تا مشکل وجود داشت…اول اینکه اون دژبان بود و دژبانها واسه خودشون یگان مستقلی بودن…یعنی آسایشگاهشون دم درب ورودی پادگان بود و از اون جایی که پادگان ما خیلی بزرگ بود…فاصله آسایشگاه ما تا درب ورودی خیلی زیاد بود….دوم اینکه من معمولا حمید رو فقط جلوی درب ورودی یا وقتی که برای بیرون کردن سرباز ها می اومد داخل بوفه پادگان می دیدم که در این مواقع هم تنها نبود و معمولا یکی دو تا دژبان دیگه هم باهاش بودن…بعضی وقتها که من رو داخل بوفه می دید فورا آمار خودش رو به من می داد ومثلا می گفت که فلان ساعت سر پست هست و دم درب دژبانی نگهبانه….اما هر سری از شانس بد من یا من سر موقع نمی رسیدم یا برنامه نگهبانیشون دستخوش تغییر می شد…تا اینکه یه روز من داشتم داخل محوطه گردان قدم می زدم…ساعت نماز بود و سربازها باید می رفتن داخل مسجد پادگان…واسه ما افسر ها شرکت در نماز مثل سرباز ها اجباری نبود…حمید رو دیدم که داره میاد سمت گردان ما…اون به سرباز ها گیر می داد و ازشون می خواست که متفرق نباشن و برن داخل مسجد…من رفتم جلو….بهش سلام کردم و دست دادم…با دیدن من نیشش تا بناگوش باز شد…به من گفت که شب قبل با چند تا از هم خدمتیهاش رفتن شهر و قلیون کشیدن…بعد از من پرسید که آیا منم قلیون می کشم؟ من گفتم که اهل هیچ نوع دودی نیستم…گفت آبکی چی؟ گفتم اون هم نه…گفت چه بچه مثبتی هستی….گفتم من هم خلاف مخصوص خودم رو دارم….گفت خلافت چیه دختربازیه؟؟ گفتم اون هم نه..گفت پس چیه؟؟؟ یکم من من کردم…می دونستم که خیلی کنجکاو شده …یکم زمینه رو فراهم کردم و بعد بهش گفتم خلاف من اینه که با پسرها سکس می کنم…
علیرغم اینکه خودم بر این باور نیستم که سکس با پسر یه خلافه اما واسه اینکه بحث رو بکشم وسط از این ترفند استفاده کردم!!!))))
یه نگاه به من انداخت و من براش توضیح دادم که من از اینکه اینجوری هستم اکراهی ندارم… به من گفت که شرایط من رو درک می کنه و ازم خواست که اگه ممکنه یه حال هم به اون بدم!!!
بهتر از این نمی شد!!! قبل از اینکه من ازش چیزی بخوام خودش رفت سراغ هدفم!!! به من گفت که محل و موقعیتش رو خودش جور می کنه و به من خبرش رو میده و قراار شد این موضوع بین خودمون بمونه….
روز بعد باز هم سر ساعت نماز که شد اومد جلوی گردان ما…باز رفتم پیشش…گفت که موضوع من رو با یکی دیگه از دژبانها که خیلی باهاش صمیمیه و اون هم مشهدیه در میون گذاشته و اون هم طلبه شده….از دستش عصبانی شدم و بهش گفتم : مگه قرار نبود کسی از این موضوع مطلع نشه؟؟
گفت که اون فقط نگهبانی می ده تا ما کارمون رو بکنیم…با وجود اینکه زیاد نمی تونستم بهش اعتماد کنم..قبول کردم و قرار شد ساعت 5عصر دم میدان موانع ببینمش..اون ساعت دیگه هوا تاریک شده بود و کسی سمت میدان موانع نمی رفت….
ساعت نزدیک 5 بود..بدون اینکه بقیه افسر ها متوجه بشن از آسایشگاه زدم بیرون…از شانس من بارون شروع شد….خوبیش این بود که بخاطر بارون دیگه سرباز ها داخل محوطه نمی اومدن و بدیش این بود که داشتم خیس می شدم و تو تاریکی منتظر حمید بودم….خوشبختانه اومد…لباسش شق و رق رو تنش و روکش پوتینهای سفید رنگش باعث شده بود که سکسی تر به نظر بیاد….با هم رفتیم سمت محل برگزاری کلاسهای آموزش….اونجا یه ساختمون بود که فقط واسه بازدید ها ازش استفاده می شد…مسقف بود و باعث می شد زیر بارون خیس نشیم…دوستش دم در اونجا ایستاده بود و اوضاع رو زیر نظر داشت…ما رفتیم داخل…یه پتو هم انداخته بودن اونجا….بعد حمید گفت که شروع کنیم….منم شروع کردم به لب گرفتن ازش….اون هم لبهامو با لباش گرفت و من با زبونم کشیدم روی دندونهاش….زبونش رو فرستاد داخل دهنم و من با لبام زبونش رو گرفتم و به آرومی مکیدم…خیلی هیجان انگیز بود…دستهامو گذاشتم رو سینه هاش و از اونجا به سمت پایین کشیدم بعد دکمه های لباسش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن گردنش…و بعد سینه هاش….بعد دستم رو آوردم پایین و کیرش رو از رو شلوار گرفتم…اندازش متوسط بود حدود 16 سانتیمتر…بعد کمربندش رو باز کردم و در حالی که داشتم شکمش رو می خوردم دکمه های شلوارش رو یکی یکی باز کردم….دستم رو بردم داخل شرتش و کیرشو که حالا کاملا راست و سفت شده بود گرفتم و بیرون آوردم….بعد آروم گذاشتمش تو دهنم…می دونستم که الان باید خیلی حشری شده باشه….شروع به مکیدن و لیسیدن کیرش کردم…از من خواست که من رو بکنه اما قبول نکردم….گفت لاپایی چطور؟؟ گفتم باشه….شلوارم رو پایین کشیدم و روی پتو دراز کشیدم….شروع کرد به لاپایی گذاشتن…تو اون هوای سرد حس کردن گرمای کیرش لای پاهام واقعا لذت بخش بود…بعد دوباره کیرش رو گذاشت تو دهنم و من محکم براش ساک زدم…گفت آبم داره میاد…توجهی به حرفش نکردم و به کارم ادامه دادم….ابش اومد و ریخت تو دهنم…..بعد دهنم رو خالی کردم رو زمین….بعد منو بوسید….داشت خودش رو جمع و جور می کرد که دوستش اومد جلو و شروع کرد به باز کردن کمربندش….دوستش یکم توپر بود واسه همین من واسه سکس خوشم نمیومد ازش …اول از هر نوع حرکتی با هاش امتناع کردم..اما بعد که اصرار حمید رو دیدم..قبول کردم که لاپایی بذاره…..شلوارمو دادم پایین ودوستش رو من دراز کشید و شرو کرد به لاپایی گذاشتن..از اون طرف حمید شروع کرد به لب گرفتن از من….دوستش کیر کوچیکی داشت و شکر خدا مثل خروس زود ارضا می شد….در حالی که حمید لب می داد بهم دستم رو بردم سمت کیرش…دوباره راست کرده بود…ازش خواستم که درش بیاره…اونم اینکار رو کرد و دوباره گذاشتمش تو دهنم و شرو به ساک زدن کردم…دوستش در همین حال ارضا شد و خودش رو کنار کشید….حمید هم دوباره آبش اومد و اینبار هم آبش تو دهنم ریخت….این دفعه آبش گرمتر از دفعه پیش بود…پیدا بود که آبش تازه هست…بعد آبش رو ریختم بیرون از دهنم و بعد از اینکه شلوارهامون رو بالا کشیدیم از ساختمون اومدیم بیرون. حمید از من تشکر کرد و بعد لبهامو بوسید و از من خداحافظی کرد وبا دوستش رفتن سمت دژبانی و من هم به سمت آسایشگاهمون روانه شدم…..اون شب …درسته که من ارضا نشدم…اما لذت زیادی بردم و تجربه ای فراموش نشدنی داشتم…
اکتبر 22, 2008 در 7:44 ب.ظ. |
از همین نوشته اولت معلوم میشه از اون لاشی ها هستی از فرهنگ تعجب می کنم واسه معرفی کردن تو .درضمن اینجوری اگه بخواهی کون بدی باید یه پادگان رو سرویس بدی ها
نوامبر 7, 2008 در 9:27 ب.ظ. |
منم گاهی که ارضا نمیشم
بهم خیلی حال میده
ژانویه 16, 2011 در 11:23 ق.ظ. |
جون
نوامبر 28, 2008 در 9:03 ق.ظ. |
تشکر می کنم از آقا رضا بابت لطفی که داشتن ولی باید خدمتت عرض کنم اولا اگه لاشی بودن من داره جای تو رو تنگ می کنه همینجا ازت عذر می خوام….دوما کونم مال خودمه.. به هر کی بخوام میدم به هر کی هم بخوام میرینم باهاش….در ضمن من نمیدونم ما ایرانیا چرا باید انقدر بخیل باشیم!!!
دسامبر 21, 2008 در 6:46 ب.ظ. |
سلام خواستار آشنايي با شما مي باشم با تشكر
ژانویه 16, 2011 در 11:21 ق.ظ. |
سلام امير جون خوبي من باهات كار دارم .يك سر به ما بزن
دسامبر 31, 2008 در 8:46 ب.ظ. |
دمت گرم ادم تو سربازي نده كي ميخواد بده مرسي از كارتون ولي حس نكرديد عمل سرباز دژبانه ميره بالا
ژانویه 6, 2009 در 9:38 ب.ظ. |
دمت گرم آدم تو سربازي نده كي ميخواد بده به بقيه هم توصيه كن !
ولي فكر نكردي عمل دژبانه ميره بالا؟
ژانویه 10, 2009 در 12:36 ب.ظ. |
مرسی از داستانه قشنگت ممنونم که وقت گذاشتی واقعا لذت بردم
ژوئیه 12, 2009 در 9:03 ب.ظ. |
داستان جالبي بود از اين داستانا به ايميلم بفرست.
ژوئیه 17, 2009 در 2:44 ق.ظ. |
خيلي جالب بود. اميدوارم نگارش اين داستانها ادامه پيدا كنه. يه جورايي واسمون دلگرميه. اگه دوست داشتي وناراحت نميشي دوست دارم با هم باشيم. از بودنت خوشحال ميشم. بازم ممنون از نگارش خاطراتت. منتظرم.
اکتبر 25, 2009 در 10:22 ق.ظ. |
kheili harfat baram jalebe ziad too maghze koochikam ja nemigire ama s@y mik0nam befahmamesh
نوامبر 19, 2009 در 9:34 ق.ظ. |
با من تماس بگیر
ژوئیه 17, 2010 در 9:47 ق.ظ. |
داستان جالبي بود امافكركنم زهره خانوم بهت حسوديش شده
اوت 28, 2010 در 1:40 ب.ظ. |
جالب بود.من در موردت قضاوت نمیکنم.تو میتونی راه زندگیتو انتخاب کنی.
نوامبر 27, 2010 در 9:59 ق.ظ. |
من خودم تجربه كردن 2 تا سرباز هم خدمتيمو داشتم_واقعا سكس گى ها لذت بخشه_خدا حفظت كنه
نوامبر 27, 2010 در 10:01 ق.ظ. |
دمت گرم_چشم اونايى كه نميتونن خوشيتو ببينن كور_ميبوسمت
دسامبر 28, 2010 در 5:49 ق.ظ. |
سلام
اگه عکس کلیپ هر چی خواستی رایگان من در خدمتم
در ضمن می تونم بهترین دوستت باشم اگه بخوای
ژانویه 2, 2011 در 7:27 ب.ظ. |
سلام.
اینم وبلاگ تیپ55هوابرد شیراز
ژانویه 13, 2011 در 1:35 ب.ظ. |
سلام وحيد جان خوبي پس كي مياي مشهد با هم حال كنيم.
ژانویه 31, 2011 در 5:48 ب.ظ. |
من یه بچه خوشگلم که همه می خوان منو بکنن ولی من می خوام با یه بچه خوشگل گی کنم .
23سال
تهران
khbhmn@yahoo.com
فوریه 19, 2011 در 2:20 ب.ظ. |
واسه دوستی جواب ندادی … ؟
مارس 14, 2011 در 4:05 ب.ظ. |
منم تو پادگان که بودم بچه ها میدونستن که گی هستم. من خیلی خوشگل و خوش اندام و خوش تیپم. از همون اولش از محمدرضا خوشم اومد و اونم دوسم داشت. با اینکه خیلی ها میخواستن باهام دوس شن اما اون نمیذاشت. اونم مثه من مهندسه. هنوزم دوستیم باهم. عشق بهترین اتفاق زندگی منه. امیدوارم عاشق شین.
مارس 22, 2011 در 6:21 ب.ظ. |
عجب بچه ک و ن ی هستی که از ک و ن دادن خودت تعریف می کنی
اگر ازدواج کردی زنت رو بگو من بیام برات بگام
ژوئیه 19, 2011 در 4:30 ب.ظ. |
كاش من به جاي تو بودم . اگه بودم همه آبشو ميخوردم
ژوئیه 20, 2011 در 11:18 ق.ظ. |
من الان كه داستانتو خوندم كيرم شق شق كاش بودي منم ارضا ميكردى
ژوئیه 20, 2011 در 11:20 ق.ظ. |
من الان كه داستانتو خوندم كيرم شق شق كاش بودي منم ارضا ميكردى جون
سپتامبر 13, 2011 در 3:43 ب.ظ. |
بچه کونیییی!!! تو که بدت نمیاد بذار بگم حشری بشی!!!!