<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Xmemories's Weblog</title>
	<atom:link href="http://myxmemories.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://myxmemories.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Wed, 09 Nov 2011 21:26:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='myxmemories.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Xmemories's Weblog</title>
		<link>http://myxmemories.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://myxmemories.wordpress.com/osd.xml" title="Xmemories&#039;s Weblog" />
	<atom:link rel='hub' href='http://myxmemories.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>خاطرات سربازی (قسمت دوم)</title>
		<link>http://myxmemories.wordpress.com/2008/12/01/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</link>
		<comments>http://myxmemories.wordpress.com/2008/12/01/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 12:31:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>xmemories</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myxmemories.wordpress.com/?p=16</guid>
		<description><![CDATA[یه روز خوب تابستونی بود&#8230;من هنوز داخل رکن سوم گردان بودم و معمولا کارم اونجا نوشتن چند تا نامه در روز بود&#8230;اون روز رئیس رکن سوم از من خواست که یکسر تا بازرسی برم و چندتا کپی از یه فرم بگیرم&#8230;..من تا اون روز به بازرسی پادگانمون نرفته بودم و از اونجایی که می دونستم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myxmemories.wordpress.com&amp;blog=4758728&amp;post=16&amp;subd=myxmemories&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>یه روز خوب تابستونی بود&#8230;من هنوز داخل رکن سوم گردان بودم و معمولا کارم اونجا نوشتن چند تا نامه در روز بود&#8230;اون روز رئیس رکن سوم از من خواست که یکسر تا بازرسی برم و چندتا کپی از یه فرم بگیرم&#8230;..من تا اون روز به بازرسی پادگانمون نرفته بودم و از اونجایی که می دونستم بازرسی هر یگان مسئول کلیه رویدادها در اون یگانه و می دیدم که همه از اسم بازرسی حساب می برن&#8230;یکم اضطراب داشتم&#8230;می ترسیدم به من هم گیر بدن!!! </strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>وارد ساختمان بازرسی که شدم&#8230;یه سرباز چشمم رو گرفت&#8230;.یه سرباز لاغر وسبزه با چشمانی مشکی و زیبا که لبخند با نمکی بر روی لباش بود و لباسش خیلی شق و رق وشیک روی تنش نشسته بود&#8230;با دیدن من جلو اومد و خیلی مودبانه از من پرسید که با بازرسی چیکار دارم و من که حالا از اضطرابم کاسته شده بود فرم رو نشون دادم و گفتم کپی می خوام&#8230;اون هم من رو به سمت محل دستگاه کپی راهنمایی کرد.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>بعد از اتمام کارم تو بازرسی از اون سرباز خداحافظی کردم و به سمت رکن سوم برگشتم&#8230;در حالی که به اون سرباز فکر می کردم و به اینکه چقدر ازش خوشم اومده و اینکه با توجه به کاری که من تو پادگان دارم و گذرم ممکنه خیلی کم به بازرسی بخوره&#8230;امکان اینکه بتونم ببینمش خیلی کمه و چون بازرسی بخشی از پادگانه که به تمام مسائل حاشیه ای حتی سکس سرباز ها رسیدگی می کنه&#8230;زدن مخش رو هم غیر ممکن و یه ریسک می دیدم&#8230;.واسه همین تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم&#8230;.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>چند روزی گذشت&#8230;تا اینکه یک روز که کارهام رو انجام داده دم درب رکن سه ایستاده بودم &#8230; دیدم اون سرباز با عصبانیت وارد ستاد گردان شد&#8230;من رو دید و سلام کرد و شروع کرد به فحش دادن به فرمانده گردان ما!!!&#8230;..ازش پرسیدم چی شده؟ گفت که می خواد بره به مرخصی ولی بهش کم مرخصی میدن و فرمانده گردان هم حاضر نیست مرخصیش رو بیشتر کنه&#8230;.سعی کردم آرومش کنم &#8230;از ش پرسیدم اسمش چیه و بچه کجاست&#8230;گفت اسمش روزبه هست و بچه مشهده &#8230;احساس کردم از من بدش نمیاد چون بعد از صحبت با من کاملا آروم شده بود&#8230;بعد معلوم شد که من با اون نه تنها هم گردانی هستیم..بلکه هم گروهانی هم هستیم و اون مامور به بازرسی هست&#8230;</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>ما افسرهای وظیفه داخل پادگان آسایشگاه مخصوص به خودمون رو داشتیم و شبها اونجا می خوابیدیم&#8230;گروهان ما یک منشی داشت که همشهری خودم بود و من رو خیلی دوست داشت&#8230;اون همیشه به من اصرار می کرد که یه سر به آسایشگاهشون بزنم..اما من معمولا می پیچوندمش&#8230;تا اینکه یک شب با اصرار اون قبول کردم که برم و آسایشگاهشون رو ببینم&#8230;</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>آسایشگاه اونا جای خیلی جالبی بود&#8230;اولا اینکه جایی واقع شده بود که حتی فرمانده گردان از حضورش خبر نداشت!!! دوما کسانی که اونجا می موندن همه گروهبان و نهایتا سرجوخه بودن&#8230;سوما جو فوق العاده صمیمیی بر اونجا حاکم بود و کسانی که اونجا بودن امکانات رفاهیشون رو خودشون با پول خودشون و همکاری هم تهیه کرده بودن و از همه عجیبتر&#8230;روزبه هم اونجا بود و با یه گروهبان دیگه زیر پتو تو بغل هم صحبت می کردن و می خندیدن&#8230;روزبه با دیدن من سریع خودش رو جمع و جور کرد و من هم چیزی نگفتم و فقط خندیدم&#8230;</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>از اون موقع کار من هر شب سر زدن به آسایشگاهشون و صحبت با گروهبانها و گاهی ورق بازی با اونا بود&#8230;روزبه هم نگاههای عجیبی به من می کرد و من هم معمولا با یک نگاه یا یک لبخند جواب نگاهش رو می دادم&#8230; <span> </span>من هر شب به آسایشگاه خودمون بر می گشتم و شب رو اونجا نمی موندم&#8230;تا اینکه یک شب که شب عید هم بود تا دیر وقت موندم و بچه ها داشتن ورق بازی می کردن&#8230;روزبه رفت رو تختش تا بخوابه و من هم رفتم رو تخت بغلیش دراز کشیدم&#8230;تو او آسایشگاه تختها همه یک طبقه و بهم چسبیده بودن&#8230;تختی که من روش دراز کشیده بودم به تخت روزبه چسبیده بود..چراغها خاموش بود&#8230;.همینطور که مثلا خواب بودم سرم رو به سر روزبه چسبوندم &#8230;صورتش به سمت صورت من بود &#8230;صورتم رو نزدیکتر کردم&#8230;.و بینیم رو چسبوندم به بینیش&#8230;حالا کاملا میتونستم نفسهاشو حس کنم &#8230;نفسهای گرمش رو&#8230;قلبم داشت از جا کنده می شد&#8230;باز هم شجاعت بیشتری به خرج دادم&#8230;لبهام رو گذاشتم رو لبهاش&#8230;احساس می کردم روزبه خوابه چون هیچ عکس العملی نشون نمی داد&#8230;ولی یه لحظه حس کردم که لبهاش رو تکون داد با حالتی که انگار بخواد لبهای من رو بگیره با لبهاش &#8230;.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>بقیه بچه ها خوابیده بودن و نگهبان هم داخل آسایشگاه نبود&#8230;دستم رو روی شونش قرار دادم&#8230;.و در یک لحظه اون لبهای من رو با لبهاش گرفت&#8230;.و شروع کرد به خوردن لبهام&#8230;.برای من کمی شکه کننده و بی مقدمه بود اما من هم شروع کردم به خوردن لبهاش زبونش رو با لبهام گرفتم و با زبونم کشیدم بهش و بعد زبونم رو داخل دهنش بردم و به زیر دندونهای سفید و نازش کشیدم&#8230;نمی دونم این لب گرفتنمون چقدر طول کشید فقط می دونم خیلی لذت بخش بود&#8230;.بعد دستم رو آروم بردم سمت کیرش&#8230;و از رو شلوار گرفتمش تو دستم&#8230;.زیاد بزرگ نبود در حدود 15-16 سانت و سرش کلفت بود&#8230;یکم از رو شلوار مالیدمش و همینطور که داشتم لباش رو می خوردم آروم دکمه های شلوار نظامیش رو باز کردم و کیرش رو در آ وردم&#8230;.بعد آروم سرم رو بردم پایین زیر پتو و کیرش رو گذاشتم تو دهنم&#8230;اول سر کلفتش رو یکم میک زدم بعد کامل کردمش تو دهنم&#8230;چون زیاد بزرگ نبود کاملا می رفت تو دهنم&#8230;به ساک زدن ادامه دادم&#8230;.ولی مشکل این بود که روزبه دیر و سخت ارضا می شد واسه همین تمام تلاشم رو کردم&#8230;از دستم هم کمک گرفتم&#8230;.با کمک دست و دهنم بالاخره بعد از چندین دقیقه کیرش تسلیم شد و آبش اومد&#8230;آبش رو تا قطره آخر ریختم تو دهنم و بعد از اینکه نگاهی به چهرش کردم&#8230;قورت دادم&#8230;.متعجبانه ازم پرسید آبش رو چیکار کردم&#8230;من هم گفتم که خوردمش&#8230;.دوست داشت بدونه آبش چه مزه ای بوده و من براش تشریح کردم..البته خیلی آروم..جوری که بقیه بیدار نشن&#8230;.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" align="right"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA"><strong>کاری که من اون شب انجام دادم سرشار از هیجان و خطر بود ولی خب&#8230; ارزشش رو داشت&#8230;بعد از اون روزبه به دید دیگه ای به من نگاه می کرد و من احساس می کردم یه جور هایی عاشقم شده&#8230;اگرچه ما دیگه با هم کاری نکردیم و چند وقت بعدش اون ترخیص شد و به مشهد برگشت اما یک خاطره به یاد ماندنی برای من به جا گذاشت &#8230;.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:left;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong> </strong></span></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/myxmemories.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/myxmemories.wordpress.com/16/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myxmemories.wordpress.com&amp;blog=4758728&amp;post=16&amp;subd=myxmemories&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myxmemories.wordpress.com/2008/12/01/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8fd91757be7ff30a62e1f77cd600500e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">xmemories</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خاطرات سربازی (قسمت اول)</title>
		<link>http://myxmemories.wordpress.com/2008/09/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
		<comments>http://myxmemories.wordpress.com/2008/09/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 23:21:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>xmemories</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myxmemories.wordpress.com/?p=12</guid>
		<description><![CDATA[  با توجه به اینکه می دونم دوره سربازی  می تونه یکی از سکسی ترین و پر خاطره ترین دوران زندگی برای یک گی محسوب بشه&#8230;بنابراین تصمیم گرفتم که خاطرات خودم در این دوران رو در ابتدای بلاگم بیارم&#8230;.قبل از هر چیزی باید بگم که بخاطر شرایط خاص و اتفاقات عجیبی که در این دوران [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myxmemories.wordpress.com&amp;blog=4758728&amp;post=12&amp;subd=myxmemories&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong> </strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>با توجه به اینکه می دونم دوره سربازی<span>  </span>می تونه یکی از سکسی ترین و پر خاطره ترین دوران زندگی برای یک گی محسوب بشه&#8230;بنابراین تصمیم گرفتم که خاطرات خودم در این دوران رو در ابتدای بلاگم بیارم&#8230;.قبل از هر چیزی باید بگم که بخاطر شرایط خاص و اتفاقات عجیبی که در این دوران برای من افتاد&#8230;من در یگانهای مختلفی خدمت کردم و این عامل باعث شد که با افراد بیشتری آشنا شده و رابطه برقرار کنم&#8230;این خاطره من مربوط میشه به رابطه من با دو تا از عناصر دژبانی&#8230;..</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>&#8220;پادگان ما در 5 کیلومتری از شهر قرار داشت&#8230;من و بقیه افسر وظیفه ها گاهی اوقات برای خرید خوراکی یا اقلام مورد نیاز به شهر میرفتیم و سعی می کردیم قبل از تاریک شدن هوا به آسایشگاهمون در داخل پادگان برگردیم&#8230;. </strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>اون شب یک شب سرد زمستونی بود&#8230;با یه تعداد از بچه ها داشتیم از شهر بر می گشتیم پادگان که یک دفعه باد و بارون شروع شد &#8230;بعد از پیاده شدن از تاکسی به سرعت از درب پادگان وارد شدیم&#8230;و برای اینکه دژبان ها وسایلمون رو بگردن وارد کیوسک دژبانی شدیم و اونجا بود که یک نفر توجه من رو به خودش جلب کرد&#8230;..یکی از دژبانها یه پسر مشهدی بود به اسم حمید&#8230;یه پسر لاغر و قد بلند&#8230;با صورتی استخونی و سبزه&#8230;.با نگاهی شیطون ولبخندی دوست داشتنی&#8230;.قیافه و اندامش منو مست خودش کرده بود&#8230;. از لحظه ای که من وارد کیوسک شدم و با من چشم تو چشم شد&#8230;احساس کردم کنترلی روی خنده خودم ندارم&#8230;همینطور اون&#8230;تو چشمام نگاه می کرد&#8230;خیره می شد و می خندید&#8230;. ازش پرسیدم متولد چه سالی هستی؟ گفت 1366و بعد از اینکه وسایلم رو بهش نشون دادم&#8230;یک بسته از بیسکوییت هایی<span>  </span>رو که خریده بودم از کیسه در آوردم و دادم بهش&#8230;تشکر کرد و به سرعت گذاشتش تو جیبش&#8230;بعد دستم رو بردم جلو تا بهش دست بدم..دستم رو گرفت و در حالی که لبخند مهربانانه ای رو لب داشت به من چشمک زد&#8230;.رفتار غیر طبیعیه من و حمید اونقدر تابلو بود که دوستانی که باهام بودن و می دونستن که من گی هستم بعد از عبور از دژبانی بهم گفتن: مثل اینکه خیلی ازش خوشت اومده&#8230;.گفتم آره&#8230;خیلی خوب بود&#8230;شما فکر نمی کنید که اونم رفتارش عجیب بود؟<span>  </span>به نظر می اومد خیلی از من خوشش اومده!!! دوستانم حرفمو تایید کردن و چون از فشار روحی وارده بر من مطلع بودن به شوخی گفتن : خب مخشو بزن&#8230;منم خندیدم و گفتم سر فرصت حتما این کار رو می کنم&#8230;.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>دو سه روز بعد داخل محوطه گردان بودم که یکی از افسر وظیفه ها که اون شب هم با ما بود منو صدا زد و بهم گفت که شب قبل با بچه ها از شهر بر می گشتن که دم درب دژبانی حمید اونها رو دیده و ازشون پرسیده که اون رفیقتون که اون شب باهاتون بود کجاست!!! دیگه تردیدی نداشتم که حس من نسبت به اون اشتباه نبوده&#8230;ولی باز هم نمی تونستم بگم که این حرفش رو صرفا واسه این زده که از من خوشش اومده یا اینکه حس سکسی نسبت بهم داره&#8230;واسه همین صلاح رو در این دیدم که واسه فهمیدن مزه دهنش منتظر یه فرصت مناسب بگردم&#8230;.اما چند تا مشکل وجود داشت&#8230;اول اینکه اون دژبان بود و دژبانها واسه خودشون یگان مستقلی بودن&#8230;یعنی آسایشگاهشون دم درب ورودی پادگان بود و از اون جایی که پادگان ما خیلی بزرگ بود&#8230;فاصله آسایشگاه ما تا درب ورودی خیلی زیاد بود&#8230;.دوم اینکه من معمولا حمید رو فقط جلوی درب ورودی یا وقتی که برای بیرون کردن سرباز ها<span>  </span>می اومد داخل بوفه پادگان می دیدم که در این مواقع هم تنها نبود و معمولا یکی دو تا دژبان دیگه هم باهاش بودن&#8230;بعضی وقتها که من رو داخل بوفه می دید فورا آمار خودش رو به من می داد ومثلا می گفت که فلان ساعت سر پست هست و دم درب دژبانی نگهبانه&#8230;.اما هر سری از شانس بد من یا من سر موقع نمی رسیدم یا برنامه نگهبانیشون دستخوش تغییر می شد&#8230;تا اینکه یه روز من داشتم داخل محوطه گردان قدم می زدم&#8230;ساعت نماز بود و سربازها باید می رفتن داخل مسجد پادگان&#8230;واسه ما افسر ها شرکت در نماز مثل سرباز ها اجباری نبود&#8230;حمید رو دیدم که داره میاد سمت گردان ما&#8230;اون به سرباز ها گیر می داد و ازشون می خواست که متفرق نباشن و برن داخل مسجد&#8230;من رفتم جلو&#8230;.بهش سلام کردم و دست دادم&#8230;با دیدن من نیشش تا بناگوش باز شد&#8230;به من گفت که شب قبل با چند تا از هم خدمتیهاش رفتن شهر و قلیون کشیدن&#8230;بعد از من پرسید که آیا منم قلیون می کشم؟ من گفتم که اهل هیچ نوع دودی نیستم&#8230;گفت آبکی چی؟ گفتم اون هم نه&#8230;گفت چه بچه مثبتی هستی&#8230;.گفتم من هم خلاف مخصوص خودم رو دارم&#8230;.گفت خلافت چیه دختربازیه؟؟ گفتم اون هم نه..گفت پس چیه؟؟؟ یکم من من کردم&#8230;می دونستم که خیلی کنجکاو شده &#8230;یکم زمینه رو فراهم کردم و بعد بهش گفتم خلاف من اینه که با پسرها سکس می کنم&#8230;</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><strong><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;">علیرغم اینکه خودم بر این باور نیستم که سکس با پسر یه خلافه اما واسه اینکه بحث رو بکشم وسط از این ترفند استفاده کردم!!!))</span><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;">))</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><strong><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;">یه نگاه به من انداخت و من براش توضیح دادم که من از اینکه اینجوری هستم اکراهی ندارم&#8230; به من گفت که شرایط من رو درک می کنه و ازم خواست که اگه ممکنه یه حال هم به اون بدم!!!</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><strong><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;">بهتر از این نمی شد!!! قبل از اینکه من ازش چیزی بخوام خودش رفت سراغ هدفم!!! به من گفت که محل و موقعیتش رو خودش جور می کنه و به من خبرش رو میده و قراار شد این موضوع بین خودمون بمونه&#8230;.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>روز بعد باز هم سر ساعت نماز که شد اومد جلوی گردان ما&#8230;باز رفتم پیشش&#8230;گفت که موضوع من رو با یکی دیگه از دژبانها که خیلی باهاش صمیمیه و اون هم مشهدیه در میون گذاشته و اون هم طلبه شده&#8230;.از دستش عصبانی شدم و بهش گفتم : مگه قرار نبود کسی از این موضوع مطلع نشه؟؟</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>گفت که اون فقط نگهبانی می ده تا ما کارمون رو بکنیم&#8230;با وجود اینکه زیاد نمی تونستم بهش اعتماد کنم..قبول کردم و قرار شد ساعت 5عصر دم میدان موانع ببینمش..اون ساعت دیگه هوا تاریک شده بود و کسی سمت میدان موانع نمی رفت&#8230;.</strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:ltr;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;"><strong>ساعت نزدیک 5 بود..بدون اینکه بقیه افسر ها متوجه بشن از آسایشگاه زدم بیرون&#8230;از شانس من بارون شروع شد&#8230;.خوبیش این بود که بخاطر بارون دیگه سرباز ها داخل محوطه نمی اومدن و بدیش این بود که داشتم خیس می شدم و تو تاریکی منتظر حمید بودم&#8230;.خوشبختانه اومد&#8230;لباسش شق و رق رو تنش و روکش پوتینهای سفید رنگش باعث شده بود که سکسی تر به نظر بیاد&#8230;.با هم رفتیم سمت محل برگزاری کلاسهای آموزش&#8230;.اونجا یه ساختمون بود که فقط واسه بازدید ها ازش استفاده می شد&#8230;مسقف بود و باعث می شد زیر بارون خیس نشیم&#8230;دوستش دم در اونجا ایستاده بود و اوضاع رو زیر نظر داشت&#8230;ما رفتیم داخل&#8230;یه پتو هم انداخته بودن اونجا&#8230;.بعد حمید گفت که شروع کنیم&#8230;.منم شروع کردم به لب گرفتن ازش&#8230;.اون هم لبهامو با لباش گرفت و من با زبونم کشیدم روی دندونهاش&#8230;.زبونش رو فرستاد داخل دهنم و من با لبام زبونش رو گرفتم و به آرومی مکیدم&#8230;خیلی هیجان انگیز بود&#8230;دستهامو گذاشتم رو سینه هاش و از اونجا به سمت پایین کشیدم بعد دکمه های لباسش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن گردنش&#8230;و بعد سینه هاش&#8230;.بعد دستم رو آوردم پایین و کیرش رو از رو شلوار گرفتم&#8230;اندازش متوسط بود حدود 16 سانتیمتر&#8230;بعد کمربندش رو باز کردم و در حالی که داشتم شکمش رو می خوردم دکمه های شلوارش رو یکی یکی باز کردم&#8230;.دستم رو بردم داخل شرتش و کیرشو که حالا کاملا راست و سفت شده بود گرفتم و بیرون آوردم&#8230;.بعد آروم گذاشتمش تو دهنم&#8230;می دونستم که الان باید خیلی حشری شده باشه&#8230;.شروع به مکیدن و لیسیدن کیرش کردم&#8230;از من خواست که من رو بکنه اما قبول نکردم&#8230;.گفت لاپایی چطور؟؟ گفتم باشه&#8230;.شلوارم رو پایین کشیدم و روی پتو دراز کشیدم&#8230;.شروع کرد به لاپایی گذاشتن&#8230;تو اون هوای سرد حس کردن گرمای کیرش لای پاهام واقعا لذت بخش بود&#8230;بعد دوباره کیرش رو گذاشت تو دهنم و من محکم براش ساک زدم&#8230;گفت آبم داره میاد&#8230;توجهی به حرفش نکردم و به کارم ادامه دادم&#8230;.ابش اومد و ریخت تو دهنم&#8230;..بعد دهنم رو خالی کردم رو زمین&#8230;.بعد منو بوسید&#8230;.داشت خودش رو جمع و جور می کرد که دوستش اومد جلو و شروع کرد به باز کردن کمربندش&#8230;.دوستش یکم توپر بود واسه همین من واسه سکس خوشم نمیومد ازش &#8230;اول از هر نوع حرکتی با هاش امتناع کردم..اما بعد که اصرار حمید رو دیدم..قبول کردم که لاپایی بذاره&#8230;..شلوارمو دادم پایین ودوستش <span> </span>رو من دراز کشید و شرو کرد به لاپایی گذاشتن..از اون طرف حمید شروع کرد به لب گرفتن از من&#8230;.دوستش کیر کوچیکی داشت و شکر خدا مثل خروس زود ارضا می شد&#8230;.در حالی که حمید لب می داد بهم دستم رو بردم سمت کیرش&#8230;دوباره راست کرده بود&#8230;ازش خواستم که درش بیاره&#8230;اونم اینکار رو کرد و دوباره گذاشتمش تو دهنم و شرو به ساک زدن کردم&#8230;دوستش در همین حال ارضا شد و خودش رو کنار کشید&#8230;.حمید هم دوباره آبش اومد و اینبار هم آبش تو دهنم ریخت&#8230;.این دفعه آبش <span> </span>گرمتر از دفعه پیش بود&#8230;پیدا بود که آبش تازه هست&#8230;بعد آبش رو ریختم بیرون از دهنم و بعد از اینکه شلوارهامون رو بالا کشیدیم از ساختمون اومدیم بیرون. حمید از من تشکر کرد و بعد لبهامو بوسید و از من خداحافظی کرد وبا دوستش رفتن سمت دژبانی و من هم به سمت آسایشگاهمون روانه شدم&#8230;..اون شب &#8230;درسته که من ارضا نشدم&#8230;اما لذت زیادی بردم و تجربه ای فراموش نشدنی داشتم&#8230;</strong></span></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/myxmemories.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/myxmemories.wordpress.com/12/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myxmemories.wordpress.com&amp;blog=4758728&amp;post=12&amp;subd=myxmemories&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myxmemories.wordpress.com/2008/09/26/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8fd91757be7ff30a62e1f77cd600500e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">xmemories</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Start</title>
		<link>http://myxmemories.wordpress.com/2008/09/16/start/</link>
		<comments>http://myxmemories.wordpress.com/2008/09/16/start/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 21:39:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>xmemories</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://myxmemories.wordpress.com/?p=5</guid>
		<description><![CDATA[*خب&#8230;این اولین مطلبیه که من تو این وبلاگم براتون می نویسم&#8230;.هدفم از این پست معرفی خودم..هدفم&#8230;.و آشنا نمودن شما خوانندگان عزیز با یکسری اصطلاحات هست که من در پستهای بعدیم ازشون استفاده خواهم کرد&#8230;. *اسم من 69 هست&#8230;متولد 1362..یه پسر لاغر و بلند قد&#8230;.با چشمانی نافذ و نگاهی مسحور کننده&#8230;با لبانی وسوسه برانگیز&#8230;و یک استاد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myxmemories.wordpress.com&amp;blog=4758728&amp;post=5&amp;subd=myxmemories&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"><strong>*خب&#8230;این اولین مطلبیه که من تو این وبلاگم </strong><span style="font-family:&quot;"><strong>براتون</strong> </span><strong>می نویسم&#8230;.هدفم از این پست معرفی خودم..هدفم&#8230;.و آشنا نمودن شما خوانندگان عزیز با یکسری اصطلاحات هست که من در پستهای بعدیم ازشون استفاده خواهم کرد&#8230;.</strong></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>*اسم من 69 هست&#8230;متولد 1362..یه پسر لاغر و بلند قد&#8230;.با چشمانی نافذ و نگاهی مسحور کننده&#8230;با لبانی وسوسه برانگیز&#8230;و یک استاد در عشوه گری&#8230;.من یک هموسکشوال&#8230;یعنی یک همجنسگرا هستم&#8230;.اصطلاحی که بین مردم در این زمینه باب شده&#8221;گی&#8221; هست&#8230; <span style="font-family:&quot;">بد نیست قبل از هر چیزی با این اصطلاحات آشنا بشین:</span></strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>*آدم ها از نظرگرایش جنسی به 3 دسته کلی تقسیم میشن&#8230;.</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>1-هترسکشوال ها یا دگرجنسگرایان&#8230;که اصطلاحا به اونا &#8220;استریت&#8221;هم میگن&#8230;کسانی هستند که فقط به غیرهمجنسشون گرایش دارن&#8230;مثل پسرایی که فقط به دختر گرایش دارن و بر عکس.</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>2-بایسکشوال ها یا دوگانه جنسگرایان&#8230;کسانی هستند که هم به جنس مخالفشون و هم به همجنسشون گرایش دارن&#8230;.که البته اونا هم با توجه به میزان گرایششون به همجنس یا غیر همجنس به 2 دسته قابل تقسیم بندی هستن&#8230;بایسکشوال متمایل به دختر و بایسکشوال متمایل به پسر&#8230;..</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>3-هموسکشوال ها یا همجنسگرایان&#8230;شامل گی ها(همجنسگرایان مذکر) و لزبین ها (همجنسگرایان مونث) و ترنسکشوال ها (تغییر جنسیتی ها یا اون کسانی که بعضی ها اشتباها بهشون دوجنسه میگن!!) هستند </strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>*تفاوت گی ها و لزبین ها با ترنسکشوال ها:</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>بعضی از مردم فکر می کنن گی ها یا لزبین ها دوجنسه هستن&#8230;مخصوصا در مورد گی ها..گاهی از لفظ &#8220;اواخواهر&#8221;استفاده می کنن&#8230;در حالی که گی ها و لزبین های واقعی از نظر جسمی هیچ تفاوتی با مردم عادی ندارن و تنها گرایش جنسیشون متفاوت از دیگرانه&#8230;هیچ گی یا لزبینی از جنسیت خودش و اینکه پسر یا دختر هست ناراضی نیست&#8230;خب ممکنه این سوال پیش بیاد که &#8220;پس چرا بعضی از گی ها آرایش می کنن و بعضی لزبین ها مثل پسرها رفتار میکنن؟؟&#8221; علتش اینه که اونا با اینکارشون در صدد جلب توجه همجنسشون هستن&#8230;.اما ترنسکشوال ها علاوه بر گرایش به همجنس&#8230;ممکنه دچار اختلال هورمون هم باشن و از لحاظ روحی نیز نوعی تضاد و تناقض بین روحشون و جسمشون وجود داره..به نحوی که از جنسیت خودشون ناراضی هستن و راه حلی که معمولا به اونا پیشنهاد میشه تغییر جنسیت هست&#8230;.</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>*گی ها از نظر پوزیشن سکسی و احساسی به 3 دسته تقسیم میشن:</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>1-تاپ: گی هایی هستن که از لحاظ روحی قوی ترن و معمولا نیاز دارن که تکیه گاه دیگران باشن&#8230;این افراد در هنگام سکس نقش فاعل رو بازی می کنن&#8230;</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>2-بات: گی هایی هستن که دارای روحیات لطیفتری هستن و به واسطه این روحیات&#8230;.نیاز به کسی دارن که واسشون تکیه گاه باشه&#8230;این افراد در هنگام سکس دوست دارن که مفعول باشن&#8230;</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>3-ورستایل: گی هایی هستن که از نظر عاطفی <span> </span>حد فاصل بین تاپ ها و بات ها قرار دارن&#8230;.این افراد در هنگام سکس هم از فاعل بودن لذت می برن و هم از مفعول بودن و با توجه به نوع عواطفشون ممکنه به بات بودن و یا تاپ بودن گرایش بیشتری داشته باشن&#8230;</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>*برخی اصطلاحات سکسی گی ها و تعاریفشون:</strong></span></span></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>سکس هارد یا انال سکس یا سکس مقعدی: اصطلاحا به نوعی از سکس گفته میشه که در اون کسی آلت تناسلیشو در مقعد دیگری قرار بده و با اینکار ارضا بشه&#8230;.</strong></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family:&quot;"><span style="font-size:small;"><strong>سکس سافت یا ارال سکس یا سکس دهنی : در این نوع سکس طرفین چیزی به داخل هم فرو نمی کنن و می تونه از لب گرفتن شروع بشه تا ارضای طرفین با استفاده از لب و دهان&#8230;.یعنی هر یک از طرفین آلت تناسلیش رو تو دهن طرف مقابل قرار بده و برای هم ساک بزنن تا همدیگر رو ارضا کنن&#8230;..</strong></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family:&quot;"><span style="font-size:small;"><strong>اسلیو و مستر یا برده و ارباب:در این نوع از سکس ها یک نفر که اسلیو یا برده هست دوست داره که کتک بخوره و مورد فحش قرار بگیره و اینجوری از نظر روحی ارضا بشه<span>  </span>در طرف مقابل مستر یا ارباب کسی هست که دوست داره موقع سکس طرفش رو کتک بزنه و بهش فحش بده و با این کار لذت کاملی از سکسش ببره&#8230;.</strong></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family:&quot;"><span style="font-size:small;"><strong>فتیش: به یکجور علاقه ی وافر و غیر طبیعی گفته میشه به نحوی که وقتی فردی به چیزی یا عاملی فتیش داشته باشه&#8230;اون چیز یا عامل باعث میشه که اون فرد بیش از حد نرمال تحریک بشه&#8230;&#8230;مثلا فوت فتیش ها افرادی هستن که عاشق پای دیگران هستن و حتی دوست دارن که پای طرفشون رو بلیسن!!!</strong></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family:&quot;"><span style="font-size:small;"><strong>*هدف من از این بلاگ اینه که خاطرات سکسی خودم رو برای بقیه تعریف کنم&#8230;لحظاتی پر از هیجان و جاذبه&#8230;برای من&#8230;.</strong></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family:&quot;"><span style="font-size:small;"><strong>در ضمن&#8230;..اسامی بکار رفته در این بلاگ همگی مستعار نیستن بلکه گاهی اسامی واقعی اون افراد هستن&#8230;..</strong></span></span></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/myxmemories.wordpress.com/5/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/myxmemories.wordpress.com/5/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/myxmemories.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/myxmemories.wordpress.com/5/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=myxmemories.wordpress.com&amp;blog=4758728&amp;post=5&amp;subd=myxmemories&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://myxmemories.wordpress.com/2008/09/16/start/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8fd91757be7ff30a62e1f77cd600500e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">xmemories</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
